روزمره گی

در گرداب روزمره گی خویش دست و پا میزنم چیزی کم و بیش از دو سال است که در این گرداب گیر کرده ام و  نگاه به آن سهمگین و هولناک است  ....نه رقبتی برای نوشتن سطری ونه اشتیاقی برای خواندن شاهکاری اصلا کدام شاهکار ؟ .... راستی آخرین فیلم خوبی که دیده ام چه بود ؟ همه می گفتند" جدایی نادر از سیمین " .... فیلمی به عقیده من  ضد طبقه ی متوسط که طبقه ی متوسط تمام قد ایستاد و برایش کف زد به این می گویند آگاهی طبقاتی ایرانی ... بگزریم بگزریم .... کامجویی های کوچک لذت های دوست داشتنی هوس ها همه و همه مرا در این روزمره گی غرق کرده اند و من انگار دیگر  حرصی برای خواندن و نوشتن و فیلم دیدن و دنبال کردن جریانات نیم بند و تمام بند ادبیات  ایران و غیر ایران ندارم و خوب میدانم که این نوع روزمره گی  خوب نیست اما انگار من دارم آرام آرام به آن خو میگیرم و رفته رفته دارم به فسیلی تبدیل می شوم که گذشته و پلکیدن  نیم بند گذشته ام درون این وادی برایم به یک نوستالژی تبدیل خواهد شد .... وقتی در کوچه پس کوچه های روزمرگی  قدم می زنیم از هولناکی آن بیخبریم اما وقتی اندکی دور می شویم و مثلا روی تپه ای می ایستیم نگاه به آن قلقلک مان می دهد دست و پا می زنیم می خواهیم از این روزمره گی بگریزیم  پیشترها که این گونه بود اما من که اکنون به فراسوی چهل سالگی پرت شده ام دیگر انگار حالی برای دست و پا زدن و رهایی هر چند موقت از این روزمره گی ندارم  من مطمئنم که بشکل هولناکی در این روزمره گی گرفتار شده ام  .... دل خوشی های من خلاصه شده در پیشرفت بچه ها یم اندکی هیجان دادن به زندگی مثلا کورس گذاشتن احمقانه ای با یک جوان میزان نشسته پشت فرمان یا پر کردن برگه ای تو تو برای دیدن دیگرگونه یک بازی فوتبال و و و .... واین است روزمرگی.... آیا من می توانم خودم را از این گرداب نجات دهم ؟

  
نویسنده : farshad kamyar ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
تگ ها : متفرقه

← صفحه بعد