از لج هولدن کالفیلد بوده لابد ...
از لج هولدن کالفیلد بوده لابد که وداع با اسلحه ی همینگوی را مدتهاست که گذاشته ام کنار ناطور دشت لابد چیزی را می خواهم اثبات کنم البته .... البته خودم هم نمی دانم چه چیزی را شاید همینطوری از روی غریزه ای که جنگ راه انداختن و تما شا کردن آن یک نشئه گی سادیستی را درون آدم ایجاد می کند و از قبل آن هم کیفی نصیب آدم می شود ... شاید دلیلش همین باشد بهر حال چون یکی از اقلام بی سر وتهی که این پسره هولدن از آن متنفر بود و آن را در کنار سینما و موریس و استراد لیتر و آکلی و البته بازی سر لارنس الویه مزخرف می دانست همین وداع با اسلحه همینگوی بود و پیش خودش می پرسید که " چگونه آدم می تواند هم از گتسبی بزرگ خوشش بیاید هم از وداع با اسلحه همینگوی ؟ " دلیلی شد تا از لج این پسره وداع با اسلحه ی هینگوی را بگذارم کنار دست ناطور دشت تا هر وقت که عشقش کشید و خواست از دل کتاب بیرون بزند و توی این حوالی هوایی بخورد به اولین کتابی که بر می خورد این عنوان پشتش حک شده باشد " وداع با اسلحه" . البته شک دارم این پسره ی حرامزاده یک کلمه فارسی هم بداند و مطمئنم هنوز هم که هنوز است نمی داند که شیفتگان او و خالقش سلینجر در ایران آنقدر بیشمارند که آنسرش ناپیداست و متعصبینی از درون این جماعت سلنجریست پیدا می شوند که اگر پیششان دهان باز کنی و با لحن همین پسره هولدن بگویی که سلینجر نویسنده مزخرفی بوده کله ات را خواهند کند . به هر حال سلینجر است و جماعت سلینجر دوست ایرانی که بی شک اکثریت قریب به اتفاق این جماعت را متولدین دهه شصتی این مملکت تشکیل می دهند اما چرا؟ پرسش این است که چرا یک نویسنده و یک کتاب اینچنین تاثیر گذار باید جایی دیگر از جغرافیایی که در آن نوشته شده آنهم بیشتر از همه در میان یک نسل در کشوری دیگر اینچنین تاثیر گذار خواستنی باشد ؟ هولدن کالفیلد به دنبال چه چیزی بوده که اینچنین نسلی از خوانندگان حرفه ای و غیر حرفه ای ادبیات را در ایران با خود همراه می کند بگونه ای که گاه دلتنگ او می شوند ؟ این موجود به ظاهر بی آرمان به دنبال چه چیزی است ؟ شاید برای یافتن جواب باید به رویای خود هولدن رجوع کنیم آنجا که از رفتن به غرب صحبت می کند یافتن شغلی درون یک پمپ بنزین و ساختن کلبه ای چوبی نه درون جنگل که در کنار جنگل تا آفتاب هر روزه نور طلایی اش را از آن دریغ نورزد و مهمتر از آن وضع قوانینی برای حریم آن کلبه جنگلی است که یکی از مهمترین مفاد آن مربوط می شود به این موضوع که دی بی ( برادرش ) در آنجا می تواند داستان بنویسد اما فیلمنامه برای هالیوود هرگز چرا که او هم از هالیوود و هم از سینما متنفر است ... او کلبه خودش را می خواهد یا به تعبیری دیگر انزوای امن خودش را و دوست دارد قانون خودش را در آن به اجرا در آورد .... و راز شیفتگی و همراهی شیفتگان دو آتشه او را در ایران شاید بتوان درون همین موضوع جستجو کرد.... شیفتگانی که گاه از سر شیفتگی فراموش می کنند که هولدن چگونه راحت در مورد همه چیز حکم خودش را صادر می کرده .... شیفگانی که اگر به آنها بگویی ناطور دشت کتاب مزخرفی است کله ات را خواهند کند بدون آنکه یادشان باشد که هولدن هم همین حکم های مزخرف را بار ها و بارها صادر کرده شیفتگانی که آنقدر شیفته شده اند که فرسنگ ها از دنیای کالفیلد دور شده اند و این دیگر شیفتگی نیست یک نوع مرض است که البته ما استعداد پروراندن این جور امراض را در وجودمان داریم ....
